خرید بک لینک
زخلوط

این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم


مرگ


[گفتن آینده ای نیست]

البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...

اما حداقل خودش را ایستاده روی پاهایش بدون عصا می‌دید

[گفتن برایت آینده نخواستن]

از گفته هایشان به شبانه های اتاقش پناه برد...

چند قطره اشک...

و زمزمه آهنگ...

تمام گذشته اش تلاش برای صاف راه رفتن کرده بود

سر بالا گرفتن

هویت گرفتن...

...

...

اما نخواسته بودنش...

خودش بودن برای تماشاچی‌هایِ نمایش آزار دهنده بود

گوجه هایی که روی صحنه پرتاب شده بودند خواستارِ تمام شدنش بودند...

...

انگار که باید صحنه‌یِ اتمامی را اجرا میکرد تا کف می‌زدند...

رو به تماشاچی‌هایِ غضبناک کرد
چشم‌هایشان نبود...

...

اشکی از گونه چپش رد شد

...

...

(هنوز نرسیده به خاتمه سناریو اما، نمیدونم باید چطور جلوشون تمومش می‌کردم...)


| سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴| 1:30|Fake :)|


| DЭᔕING |



برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 6:35

صفحه بندی