مرگ - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 6:35
زخلوط این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم مرگ [گفتن آینده ای نیست]البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...اما حداقل خودش را ایستاده روی پاهایش بدون عصا می‌دید [گفتن برایت آینده نخواستن]از گفته هایشان به شبانه های اتاقش پناه برد...چند قطره اشک...و زمزمه آه...
صفر تا صد آینده ی تغییر کرده ؛ پاسخ به سوالات مهم - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
آینده ی تغییر کردهاگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «آینده ی تغییر کرده» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. بر اساس اطلاعات منتشرشده، این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم آینده ی تغییر کرده فرق کرده بودهمه چی از اولین بار که وارد اتاقک آبی شده بود فرق کرده بودچشمان...
جزئیات مهم درباره بزرگتر شده ام ؛ راهنمای کامل کاربران - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
بزرگتر شده اماطلاعات جدیدی درباره «بزرگتر شده ام» منتشر شده که در ادامه مرور می‌کنیم. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد بزرگتر شده ام... قد که نه... ولی غم زیاد کشیده ام... درد هم... خودم را؟ رویاهایم را؟ نه... آن ها به حبس ابد محکوم بودند... قاضی پدرم بود ... یک روز صبح بود یا شب!؟ یادم نمی آید...... در ا...
راهنمای کامل عمق ؛ زمان پخش و جزئیات کامل - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
عمقگزارش‌های تازه درباره «عمق» منتشر شده است. طبق گزارش‌های موجود، نقاشی هایش عمیق تر شده بود روحش را می دید که به زور خود را از میانشان به بیرون می کشاند اما شاید فقط سرابی ازش به بیرون می رسید... سرابی از حس شادمانی ... حس آزادی... . . . دقت که... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور می‌کنیم.نق...
بررسی تخصصی جنون ؛ جزئیات تازه و خبرهای جدید - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
جنونگزارش‌های تازه درباره «جنون» منتشر شده است. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم جنون بوی موندگی در ذهنش پر رنگ تر شده بود...هرچه شدید تر می شد ...حسی یقه اش را محکم تر می گرفت...نگاه های... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه شده...
بررسی تخصصی تنفر سناریو1 ؛ آخرین وضعیت و تغییرات - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
تنفر(سناریو1)موضوع «تنفر(سناریو1)» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم تنفر(سناریو1) نفرت؟نفرت داشتن رو از خودم شروع کردم. این عادتی بود که مامان یادمون داده بود. هرجا...تو هر... در ...
معرفی کامل هیچ ؛ هر آنچه باید بدانید - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
هیچموضوع «هیچ» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم هیچ صدایشان را می‌شنیددرست در وسطِ آن دست ها بود دست هایی که کف میزدندگاها به پُشتش می‌کوبیدند....بیشتر... در ادامه مهم‌ترین جزئیات این خبر را م...
بررسی جامع اتصالات ؛ همه اطلاعات در یک نگاه - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
اتصالاتاگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «اتصالات» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. طبق گزارش‌های موجود، این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم اتصالات اطرافش پُر از نخ بود :)هرکدامشان وصل به دیگری بودند...ریسه‌یِ او اما ...نخ نما تر از همیشه به ته... در ادامه با ج...
جدیدترین اخبار مرگ ؛ پاسخ به سوالات مهم - تاریخ: 1405/5/1 ساعت: 1:50
مرگموضوع «مرگ» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم مرگ [گفتن آینده ای نیست]البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...اما حداقل خودش را ایستاده روی... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه ...
اتصالات - تاریخ: 1403/3/11 ساعت: 0:13
اطرافش پُر از نخ بود :)هرکدامشان وصل به دیگری بودند...ریسهیِ او اما ...نخ نما تر از همیشه به ته چاهی افتاده بود :)قرار بود نَخِ قرمزِ سرنوشتش باشد اماهمان تارِ نازکِ باقی مانده بینِ تمام پارگیها هم خیس بود :)قطره هایِ سیاه رنگی که زیر پوستش هم ریشه دوانده بودند ، آویزانِ نخ بودند :)Adblock test (Why...
تنفر(سناریو1) - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 4:17
نفرت؟نفرت داشتن رو از خودم شروع کردم. این عادتی بود که مامان یادمون داده بود. هرجا...تو هر موقعیت و زمانی، انگشتِ اتهام سمتِ خودت باشه...تو بدی...تو کافی نبودی...شاید تو کاری کردی که اینجوری شد....بازم همه چی تقصیرِ توئه!یا حتی هیچ صدایی نیست و یه نگاهِ ملامت بارِ...........نفرت ورزیدن به بقیه؟این چ...
هیچ - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 4:17
صدایشان را میشنیددرست در وسطِ آن دست ها بود دست هایی که کف میزدندگاها به پُشتش میکوبیدند....بیشتر نگاه کرد دست ها در هوا معلق بودند ...مثلِ ذراتِ گَرد و خاکی که تو را به سُرفه میانداختند......پُشتِ دست ها، لب هایی فشرده بر هم میدید ...نگاهشان که میکرد، پوزخند هایشان محو میشد و دندان هایشان نمایان می...
عمق - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 1:38
نقاشی هایش عمیق تر شده بودروحش را می دید که به زور خود را از میانشان به بیرون می کشانداما شاید فقط سرابی ازش به بیرون می رسید...سرابی از حس شادمانی ...حس آزادی......دقت که می کردیدخترکی تنها و چمباته زده میانش می دیدی که از تلاش های نافرجامش ترسیده و خسته بود...ترسیده از دوباره کشیدن نقاشی...خسته از...
جنون - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 1:38
بوی موندگی در ذهنش پر رنگ تر شده بود...هرچه شدید تر می شد ...حسی یقه اش را محکم تر می گرفت...نگاه های ملتمس اطرافیانش جلویِ چشمانش رژه می رفت ...ولی با شدتِ این بویِ دلپذیر چه باید می کرد؟+خیلی فاصله ای ندارم ولی دلم برای مامان می سوزه، دلم برای بابا می سوزه ، دلم برای حرفای پُر از التماس خواهرم می ...
ربان سیاه - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 1:38
وقتِ رفتن بودُ و او مصرانه نفس میکشید
مُرده ای نفس می کشد... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
"هیس" "آروم تر" سال ها بود که خودش را به مُردن زده بود... صدای نفس هاشو پوشاند تا مبادا بویِ زندگی اش پخش شود...
که مُرده بود؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
بینِ رگ های متصل.... یک عالمه تار و پود الکی... بینِ یک تَنِ مُرده! میانِ خون هایی که در جریان بود... نشسته ، بی صدا زار می زد... +کجا بود؟
عروسکِ پنبه ای - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
به عروسکِ درون دستهایش نگاه کرد عروسکِ پنبه ای که بدونِ پنبه های درونش وجود نداشت.... به دست هایشنگاه کرد.... شاید خودش هم عروسکِ پُر از خیالی بود در دستانِ کسی دیگر
۵ صبح - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
صدای گریه می آمد.... از همه فاصله گرفت... به سه کنجِ همیشگی اش پناه برد.... سرش را خم کرد... گوش هایش را پوشاند... و با صدای پیچیده شده هم نوا شد....
نقطه، علامت سوال - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
بهش زل زد... کوبیده شده بود وسطِ راهرو... وسوسه انگیز بود... برای بیخیال شدن... برای جا زدن که نه...برای آروم شدن... به آرامش رسیدن... ..... هرچی بیشتر بهش خیره میشد... در حینِ وسوسه شدن بیشتر میترسید... ... ترسیده بود.... آری .. او همیشه یک بزدل بود