یه شکافِ بزرگ ، یه نیستیِ کوچیک - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
یه شکاف بزرگ لبریز از خلاء وسطِ بدنش جا خوش کرده بود... نه شجاعتِ بزرگتر شدن داشت نه توانِ کوچیک تر شدن... چند بار دوخته بودش... با همین دستای لرزون از افکارش ولی... هر سری دهنباز میکرد... بیشتر از اونی بود که بشه قایمش کرد باید آروم آروم نوایِ
قضاوت،قساوت... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
بینِ صداهایِ خنده یه نفر ترسیده بود.... آیینه رو نگاه کرد... لباش یه منحنی رو به بالا بود... چشماش... همونجا نشسته بود... گوشه ی چشماش کز کرده بود و ترسیده لب زد : "نکنه زیادی خوشحال بودیم؟"
نقاشی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
قلموش با ظرافت خط می کشید... و کاغذش می سوخت.... یه لایه و ترق ترقِ سوختنِ کاغذ یه لایه ی دیگه و یکی دیگه! .... پُشتِ لایه های متورم شده ی کاغذ احساساتِ خفه شده اش جمع شده بودند... آروم بهشون زل زد... .... کی میگفت او دیگر تمرینِ نقاشی نمی کرد؟
It must be nice to disappear - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
چی میشد اونقدر جرات داشت که جایِ خط خطیه دفتر، دفترو پاره میکرد؟ اونوقت دیگهاحساسی نبود... فکر و خیالی نبود... احساس مسئولیتی نبود... فشاری نبود... اونوقت دیگه هیچی نبود.... ففط آزادی و رهایی بود... It must be nice to disappear+ To have a vanishin
هیس - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 16:57
با ترس دونه دونه آجرارو برداشت نور چشماشو اذیت میکرد ولی بی اهمیت خودشو به دست رقص باد بیرون داد! همسفر طوفان شد به اوج رفت! به شاخه درخت ها کشیده شد دردش میومد! اذیت میشد! نگرانِ پناهنگاهش شده بود پناهگاهی که فرسنگها ازش دور شده بود انگشت های مرد
بی بی دی با بی دی بو!!!!! - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 2:29
تمام زندگیش دنبال یه معجزه بودبا یه وردی که همیشه تو کارتون سیندرلا می شنید. یه نور خورشید پس زمینه رویاهاش و صاحب چوب.... که اهسته اهسته میومد وسط زندگیش لبخند میزد و دستشو روی شونش میذاشت . آروم فشارش میداد... زمزمه میکرذ:" من هستم نگران هیچی نباش " بعد شمرده شمرده ورد جادویی رو میخوند و واسه همیش...
هزیون نوشت× - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
دخترکی که پر از خاطرات با تو بودن است را میخواهم زنده به گور کنم اخر میدانی؟؟؟ تلاشش برای به یاد آوردن گرمی دستانت بی نظیر است... تلاشش برای کنار زدن عقلم و گرفتن حرکت دستانم در دستانش فوق العاده اســت این دخترک گستاخ باید زنده به گور شود... این دختر
نگاه بزرگانه - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
صدای پای عبور ثانیه هاست... عبور از سنگ فرش هایِ پُر از خاطرات... گاه تلخ...گاه شیرین... اما... با دقت گوش کن... هر قدم به قدم بعد؛ مکثی ست... و اِکوی جدیدی از قدم ها، در تاریک خانه ذهنت ثبت میشود... صدای جدید، انگار که پخته اســـت... انگار کـــه، سک
و زمین می چـــرخد... - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
آفتاب می تابد و زمین می چرخد آفتاب می رود و زمین می چرخد ماه می تابد و زمین می چرخد ستاره ها چشمک می زنند و زمین می چرخد ماه و ستارگان می روند و باز روشنایی... و زمین می چرخد ... و زمین.... و مــن! همچنان ایستاده ام و گذشته را با خودم دوست داشتنی تر
یک نخ سیگار؛ یک لحظه تو؛ لطفا! - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
می دانی این روز ها تمامِ زورم را به نخ های باریک سیگار می زنم آتششان میزنم.... عمیق به کام می گیرم و رو به صورتم دود می کنم... و بعد خیره می شوم... خیره می شوم و تا ده اهسته می شمارم به پَسِ دود ها ...نزدیکِ خودم و دورِ واقعیت ها زُل می زنم... تا دست
عاشق روزی عاشقی را کنار می گذارد - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
به چشم هایم نگاه کرده ای این روزها؟ نه به حضورت ایمان دارند و نه از نبودت نا امید... شناخته ای؟ من همان دخترک پیرهن صورتی خندانم که دورِ خاطراتِ بودنت می گشت من همان به ازا نشسته با لباس عروس رویایی ام که در نبودت ... که در نبودت... آخ که نبودت!!! هم
اشک های خندانِ سه کنج ذهن - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
دست خودم را می کشم درِ اتاقم را روی خنده های دلنشینِ همیشگی هایم می بندم و سه کنج اتاق زانو هایم را در آغوش می گیرم افکارم را به سمت چشم هایم سوق می دهم و از درد بی دردی... از غصه بی غصگی گریه سر میدهم... بعضی ها مریضند.... نه دردی نه غصه ای... حتی
بالا تر از سیاهی رنگی هست! - تاریخ: 1396/8/19 ساعت: 1:56
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای