خرید بک لینک
زخلوط این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم مرگ [گفتن آینده ای نیست]البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...اما حداقل خودش را ایستاده روی پاهایش بدون عصا می‌دید [گفتن برایت آینده نخواستن]از گفته هایشان به شبانه های اتاقش پناه برد...چند قطره اشک...و زمزمه آهنگ...تمام گذشته اش تلاش برای صاف راه رفتن کرده بودسر بالا گرفتنهویت گرفتن.........اما نخواسته بودنش...خودش بودن برای تماشاچی‌هایِ نمایش آزار دهنده بودگوجه هایی که روی صحنه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 6:35

آینده ی تغییر کردهاگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «آینده ی تغییر کرده» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. بر اساس اطلاعات منتشرشده، این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم آینده ی تغییر کرده فرق کرده بودهمه چی از اولین بار که وارد اتاقک آبی شده بود فرق کرده بودچشمانش را بست جای... در ادامه مهم‌ترین جزئیات این خبر را می‌خوانید. این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم آینده ی تغییر کرده فرق کرده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

بزرگتر شده اماطلاعات جدیدی درباره «بزرگتر شده ام» منتشر شده که در ادامه مرور می‌کنیم. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد بزرگتر شده ام... قد که نه... ولی غم زیاد کشیده ام... درد هم... خودم را؟ رویاهایم را؟ نه... آن ها به حبس ابد محکوم بودند... قاضی پدرم بود ... یک روز صبح بود یا شب!؟ یادم نمی آید...... در ادامه با جزئیات کامل این موضوع همراه باشید.بزرگتر شده ام... قد که نه... ولی غم زیاد کشیده ام... درد هم... خودم را؟ رویاهایم را؟ نه... آن ها به حبس ابد محکوم بودند... قاضی پدرم بود ... یک روز صبح بود یاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

عمقگزارش‌های تازه درباره «عمق» منتشر شده است. طبق گزارش‌های موجود، نقاشی هایش عمیق تر شده بود روحش را می دید که به زور خود را از میانشان به بیرون می کشاند اما شاید فقط سرابی ازش به بیرون می رسید... سرابی از حس شادمانی ... حس آزادی... . . . دقت که... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور می‌کنیم.نقاشی هایش عمیق تر شده بود روحش را می دید که به زور خود را از میانشان به بیرون می کشاند اما شاید فقط سرابی ازش به بیرون می رسید... سرابی از حس شادمانی ... حس آزادی... . . . دقت که می کردی دخترکی تنها و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

جنونگزارش‌های تازه درباره «جنون» منتشر شده است. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم جنون بوی موندگی در ذهنش پر رنگ تر شده بود...هرچه شدید تر می شد ...حسی یقه اش را محکم تر می گرفت...نگاه های... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه شده است. این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم جنون بوی موندگی در ذهنش پر رنگ تر شده بود...هرچه شدید تر می شد ...حسی یقه اش را محکم تر مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

تنفر(سناریو1)موضوع «تنفر(سناریو1)» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آنچه تاکنون منتشر شده حاکی از آن است که این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم تنفر(سناریو1) نفرت؟نفرت داشتن رو از خودم شروع کردم. این عادتی بود که مامان یادمون داده بود. هرجا...تو هر... در ادامه مهم‌ترین جزئیات این خبر را می‌خوانید. این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم تنفر(سناریو1) نفرت؟نفرت داشتن رو از خودم شروع کردم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

هیچموضوع «هیچ» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم هیچ صدایشان را می‌شنیددرست در وسطِ آن دست ها بود دست هایی که کف میزدندگاها به پُشتش می‌کوبیدند....بیشتر... در ادامه مهم‌ترین جزئیات این خبر را می‌خوانید. این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم هیچ صدایشان را می‌شنیددرست در وسطِ آن دست ها بود دست هایی که کف میزدندگاها به پُشتش مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

اتصالاتاگر به دنبال آخرین جزئیات درباره «اتصالات» هستید، ادامه این گزارش را بخوانید. طبق گزارش‌های موجود، این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم اتصالات اطرافش پُر از نخ بود :)هرکدامشان وصل به دیگری بودند...ریسه‌یِ او اما ...نخ نما تر از همیشه به ته... در ادامه با جزئیات کامل این موضوع همراه باشید. این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم اتصالات اطرافش پُر از نخ بود :)هرکدامشان وصل به دیگری بودند..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

مرگموضوع «مرگ» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. آخرین بررسی‌ها نشان می‌دهد این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم مرگ [گفتن آینده ای نیست]البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...اما حداقل خودش را ایستاده روی... در ادامه مهم‌ترین نکات این گزارش ارائه شده است. این روز ها غـروبِ یخ زده ی گرم زندگیـم را بـه اجبـار بر رویِ خـط می آورم مرگ [گفتن آینده ای نیست]البته که او آینده شادی هیچوقت تو تصوراتش نبود...اما حداقل خودشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 1:50

اطرافش پُر از نخ بود :)

هرکدامشان وصل به دیگری بودند

...

ریسهیِ او اما ...

نخ نما تر از همیشه به ته چاهی افتاده بود :)

قرار بود نَخِ قرمزِ سرنوشتش باشد

اما

همان تارِ نازکِ باقی مانده بینِ تمام پارگیها هم خیس بود :)

قطره هایِ سیاه رنگی که زیر پوستش هم ریشه دوانده بودند ، آویزانِ نخ بودند :)


برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 0:13

نفرت؟نفرت داشتن رو از خودم شروع کردم. این عادتی بود که مامان یادمون داده بود. هرجا...تو هر موقعیت و زمانی، انگشتِ اتهام سمتِ خودت باشه...تو بدی...تو کافی نبودی...شاید تو کاری کردی که اینجوری شد....بازم همه چی تقصیرِ توئه!یا حتی هیچ صدایی نیست و یه نگاهِ ملامت بارِ...........نفرت ورزیدن به بقیه؟این چیزی نیست که یادگرفته باشیم...بقیه خوبن! بقیه کیان؟بقیه خانوادن....حتی اگه شبی از خواب پریدی و دیدی پدرت با یه بالش بالا سرت ایستاده و منتظرِ فرصتِ تا خفت کنه!بس کن! برداشتایِ الکی و بد نکن! اون پدریه که صلاحتو می خواد...اون بهتر از تو می دونه و اگه اشتباها جیغ زدی از سرِ اعتراض برایِ حقِ زندگی کردن داد و فریاد کردی.....آه...فقط خفه شو...اگه به جیغ زدنت ادامه بدی و بجنگی برایِ زندگیت! تو تبدیل میشی به یه نفهم.. که گند زدی به آرامشِ شب! و اگه کسی تو این شبِ تاریک بیدار بشه و صدایِ تو اذیتش کنه...دیدی؟ باز هم تو مقصری! حتی بلد نیستی شب رو ساکت بمونی! این کارِ ساده چی بود که توش شکست خوردی و شروع به جیغ و داد کردی؟حالا گریه نکن...طاقتِ دیدنِ اشکاتو نداریم :).........در بسته می شه... تو تنها میمونی تو اون اتاق! تو همون شبِ تاریکی که توش گیر کردی....متنفر میشی...متنفر میشی که ساده ترین کاری که میتونستی رو انجام ندادی.. اونم بلد نبودی انجام بدی...ساکت بودن تو شبی که برایِ همه آرامش داشت و برایِ تو مرگ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 4:17

صدایشان را میشنیددرست در وسطِ آن دست ها بود دست هایی که کف میزدندگاها به پُشتش میکوبیدند....بیشتر نگاه کرد دست ها در هوا معلق بودند ...مثلِ ذراتِ گَرد و خاکی که تو را به سُرفه میانداختند......پُشتِ دست ها، لب هایی فشرده بر هم میدید ...نگاهشان که میکرد، پوزخند هایشان محو میشد و دندان هایشان نمایان میشد......گوش هایش سوت کشید...دستی به صورتش کشید...وجودَش به سُرفه افتاده بود...دست ها همچنان به هم کوبیده میشدند...لب ها هم...کَمَرَش تیر کشید...کِی به دستها تکیه داده بود؟ پ.ن: کِی تموم میشه؟ قرارِ تموم بشم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 4:17

نقاشی هایش عمیق تر شده بودروحش را می دید که به زور خود را از میانشان به بیرون می کشانداما شاید فقط سرابی ازش به بیرون می رسید...سرابی از حس شادمانی ...حس آزادی......دقت که می کردیدخترکی تنها و چمباته زده میانش می دیدی که از تلاش های نافرجامش ترسیده و خسته بود...ترسیده از دوباره کشیدن نقاشی...خسته از ادامه ی بودن در دفتر نقاشی......دقت که می کردی چشم هایش به آتش می کشاندت...شاید بخاطر همین بود که بیست و هفت سال تمام چشم هایش را بسته بود...چشم هایشان را ......بسته بودند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 1:38

بوی موندگی در ذهنش پر رنگ تر شده بود...هرچه شدید تر می شد ...حسی یقه اش را محکم تر می گرفت...نگاه های ملتمس اطرافیانش جلویِ چشمانش رژه می رفت ...ولی با شدتِ این بویِ دلپذیر چه باید می کرد؟+خیلی فاصله ای ندارم ولی دلم برای مامان می سوزه، دلم برای بابا می سوزه ، دلم برای حرفای پُر از التماس خواهرم می سوزه.... و در آخر حس دلسوزیِ زیاد برای خودم باعث می شه دلم بیشتر بخواد این فاصله رو بردارم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 1:38

وقتِ رفتن بودُ و او مصرانه نفس میکشید

برچسب: نویسنده: آریا قنبری تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 1:38

صفحه بندی