برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
اطرافش پُر از نخ بود :)
هرکدامشان وصل به دیگری بودند
...
ریسهیِ او اما ...
نخ نما تر از همیشه به ته چاهی افتاده بود :)
قرار بود نَخِ قرمزِ سرنوشتش باشد
اما
همان تارِ نازکِ باقی مانده بینِ تمام پارگیها هم خیس بود :)
قطره هایِ سیاه رنگی که زیر پوستش هم ریشه دوانده بودند ، آویزانِ نخ بودند :)
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری
وقتِ رفتن بودُ و او مصرانه نفس میکشید
برچسب:
نویسنده: آریا قنبری